تبليغاتX
سالهاي شيراز
وبلاگ بروبچه هاي خوب اقتصاد شيراز ورودي 82

سلام به تمام دوستان عزيزم

سلام و صد سلام به تمام با مراما! مسعود جان سلام !!!حالت كه خوب است ، خدا را شكر ، خبري نميگيري ،مشتاق ديداريم و آرزوي سلامتي داريم.

حاج علي ، يا علي ، رخصت !!! خيلي دلم واست تنگ شده خوبي ؟ چند بار زنگ زدم گوشي بر نداشتي ،كجايي؟ از فرج خبري داري؟ برسان سلام ما را ، به بي وفاي هم خونه!بابا عزت كجايي تو ؟ دوستت دارم!

تحويلي را مي بينم ، با خانم برزگر، زندي و سبوكي هم كلاسيم،بهروز و كسرا اينجا هستند،اما جاي بيزكته خاليست(ماني عزيزم)! كلاسمون باب شيرين كاري هاي ماني هس ولي افسوس كه با ما نيست.

از عزيزم عبدالكريم  خبري داريد؟ (كريم جان سلام!)

آدمه بود،اسمش چي بود؟ آره ،حامد! سلام حامد ! قبلنا بهتر بودي ، يادي مي كردي با ميسي! باز هم به مرام شيپورچي !كه گاهي مي زند اس ام اس پوچي!

از دكتر صارم خبري داريد؟

نمي دونم آقا رضا كاربر ،هنوزم تو سطح شهره ،يا كنجه كتاب خونه؟!!!

دلم واسه پيكان قديميه تنگ شده! كجايي كه يادت بخير. راستي حميدي هم داشتيم !كسي خبري دارد؟

خيلي دوست دارم ريحانه خانم كوچولو رو  ببينم ! آقا مجتبي دستخوش، بابا اي ول،بازم به تو!

آره يه بار خانم حشمت پورو شيراز ديدم كه به اونم  سلام ميرسونم و اميد وارم اونو ما بقي خانوما هم در سلامت كامل باشند.

وقتي اين جملات رو نوشتم خاطراتم با شما ،خوبان ، دوباره زنده شد.

سالم باشيدو سلامت،پيروز باشيدو كامياب.

يا حق

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 8:54 بعد از ظهر  توسط هادی رضایی  | 

امیدوارم همه حالشون خوب باشه.عزت جون اگه این نوشته رو می خونی با هام تماس بگیر.

بچه ها کسی  از اقای صیاد نیا خبر داره.اگه شماره ای دارید.لطف کنید به من بدید.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 10:46 بعد از ظهر  توسط هادی رضایی  | 

                    سرودِ مردی که تنها به راه می‌رود 

 

در برابر ِ هر حماسه من ايستاده بودم.


و مردي که اکنون با ديوارهاي ِ اتاق‌اش آوار ِ آخرين را انتظار مي‌کشد
از پنجره‌ي ِ کوتاه ِ کلبه به سپيداري خشک نظر مي‌دوزد;
به سپيدار ِ خشکي که مرغي سياه بر آن آشيان کرده است.
و مردي که روزهمه‌روز از پس ِ دريچه‌هاي ِ حماسه‌اش نگران ِ کوچه
بود، اکنون با خود مي‌گويد:


«ــ اگر سپيدار ِ من بشکفد، مرغ ِ سيا پرواز خواهد کرد.
«ــ اگر مرغ ِ سيا بگذرد، سپيدار ِ من خواهد شکفت ــ


و دريانوردي که آخرين تخته‌پاره‌ي ِ کشتي را از دست داده است
در قلب ِ خود ديگر به بهار باور ندارد،
چرا که هر قلب روسبي‌خانه‌ئي‌ست
و دريا را قلب‌ها به حلقه کشيده‌اند.


و مردي که از خوب سخن مي‌گفت، در حصار ِ بد به زنجير بسته شد
چرا که خوب فريبي بيش نبود، و بد بي‌حجاب به کوچه نمي‌شد.
چرا که اميد تکيه‌گاهي استوار مي‌جُست
و هر حصار ِ اين شهر خشتي پوسيده بود.


و مردي که آخرين تخته‌پاره‌ي ِ کشتي را از دست داده است، در
جُست‌وجوي ِ تخته‌پاره‌ي ِ ديگر تلاش نمي‌کند زيرا که تخته‌پاره،
کشتي نيست
زيرا که در ساحل

مرد ِ دريا
 
  بيگانه‌ئي بيش نيست.

۲


با من به مرگ ِ سرداري که از پُشت خنجرخورده است گريه کن.


او با شمشير ِ خويش مي‌گويد:

«ــ براي ِ چه بر خاک ريختي
 
  خون ِ کساني را که از ياران ِ من سياه‌کارتر نبودند؟

و شمشير با او مي‌گويد:

«ــ براي ِ چه ياراني برگزيدي
 
  که بيش از دشمنان ِ تو با زشتي سوگند خورده بودند؟

و سردار ِ جنگ‌آور که نام‌اش طلسم ِ پيروزي‌هاست، تنها، تنها بر
سرزميني بيگانه چنگ بر خاک ِ خونين مي‌زند:


«ــ کجائيد، کجائيد هم‌سوگندان ِ من؟

شمشير ِ تيز ِ من در راه ِ شما بود.
ما به راستي سوگند خورده بوديم...»


جوابي نيست;
آنان اکنون با دروغ پياله مي‌زنند!


«ــ کجائيد، کجائيد؟
 
  بگذاريد در چشمان ِتان بنگرم...»

و شمشير با او مي‌گويد:
«ــ راست نگفتند تا در چشمان ِ تو نظر بتوانند کرد...
به ستاره‌ها نگاه کن:
هم اکنون شب با همه‌ي ِ ستاره‌گان‌اش از راه در مي‌رسد.
به ستاره‌ها نگاه کن
چرا که در زمين پاکي نيست...»


و شب از راه در مي‌رسد
بي‌ستاره‌ترين ِ شب‌ها!
چرا که در زمين پاکي نيست.
زمين از خوبي و راستي بي‌بهره است

و آسمان ِ زمين
 
  بي‌ستاره‌ترين ِ آسمان‌هاست!

۳


و مردي که با چارديوار ِ اتاق‌اش آوار ِ آخرين را انتظار مي‌کشد از
دريچه به کوچه مي‌نگرد:
از پنجره‌ي ِ رودررو، زني ترسان و شتاب‌ناک، گُل ِ سرخي به کوچه
مي‌افکند.
عابر ِ منتظر، بوسه‌ئي به جانب ِ زن مي‌فرستد
و در خانه، مردي با خود مي‌انديشد:


«ــ بانوي ِ من بي‌گمان مرا دوست مي‌دارد،

اين حقيقت را من از بوسه‌هاي ِ عطش‌ناک ِ لبان‌اش دريافته‌ام...
بانوي ِ من شايسته‌گي‌ي ِ عشق ِ مرا دريافته است!»


۴


و مردي که تنها به راه مي‌رود با خود مي‌گويد:


«ــ در کوچه مي‌بارد و در خانه گرما نيست!
 
  حقيقت از شهر ِ زنده‌گان گريخته است; من با تمام ِ حماسه‌هاي‌ام به

گورستان خواهم رفت
و تنها
چرا که
به راست‌ْراهي‌ي ِ کدامين هم‌سفر اطمينان مي‌توان داشت؟


هم‌سفري چرا بايدم گزيد که هر دم
در تب‌وتاب ِ وسوسه‌ئي به ترديد از خود بپرسم:
ــ هان! آيا به آلودن ِ مرده‌گان ِ پاک کمر نبسته است؟»


و ديگر:
«ــ هوائي که مي‌بويم، از نفس ِ پُردروغ ِ هم‌سفران ِ فريب‌کار ِ من

گندآلود است!

و به‌راستي
آن را که در اين راه قدم بر مي‌دارد به هم‌سفري چه حاجت است؟»
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 4:45 بعد از ظهر  توسط هادی رضایی