سلام همکلاسی ها
یهو امشب دلم هوای روزای دانشگاه رو کرد. کجایین؟ اینجا چقدر سوت و کوره. هیچکی نیست. حیف بود که ما با هم کم بودیم.
از وقتی کوچیک بودم احساس خوبی داشتم نسبت به دانشگاه شیراز، مامان بابام هر دو دانشگاه شیرازی بودن و یک عالمه دوست داشتن که همه رو از شیراز داشتن و همیشه از روزای شیراز می گفتن و از ارم و از اینکه شیراز آدم رو گرفتار می کنه... وقتی ازش می ری بیرون همه ش تو فکرشی. حیف که اولی نصیبم نشد. غیر از پری که دوست همیشه عمرمه. دومی نصیبم شد چه جووور. همه ش دلتنگ شیرازم و ارم و کوچه باغ و بوی شیراز و هواش وقتی که بارون می زد
مواظب خودتون باشین. امیدوارم یه روز دیگه یه وقت دیگه همدیگه رو ببینیم و با هم دوست تر باشیم. از خودتون بگین و از شیراز و هرچی دلتون خواست
+
نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 0:40 قبل از ظهر  توسط ل.نبوی
|
سلام به همه برو بچ اقتصاد ۸۲ که خدارا شکر یا اقتصاد ۸۶ی یا اقتصاد ۸۷ ی شدن. این پیام رو که خوندم یاد بچه ها افتادم البته یاد همه بچه ها مخصوصا هادی جون هستیم. بچه های فوق اینجا به با مرامی بچه های لیسانس نیستن . راست میگی هادی مسعود هم که انگار هیچ موقع گوشی باهاش نیست. حاجی هم که عقد کرد ما رو دعوت نکرد دستش درد نکنه. بی خیال این چیزا مهم نیست امیدوارم هر جا هستین موفق و موید باشین
+
نوشته شده در دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 11:6 قبل از ظهر  توسط عبدالکریم حسین پور
|
سلام به تمام دوستان عزيزم
سلام و صد سلام به تمام با مراما! مسعود جان سلام !!!حالت كه خوب است ، خدا را شكر ، خبري نميگيري ،مشتاق ديداريم و آرزوي سلامتي داريم.
حاج علي ، يا علي ، رخصت !!! خيلي دلم واست تنگ شده خوبي ؟ چند بار زنگ زدم گوشي بر نداشتي ،كجايي؟ از فرج خبري داري؟ برسان سلام ما را ، به بي وفاي هم خونه!بابا عزت كجايي تو ؟ دوستت دارم!
تحويلي را مي بينم ، با خانم برزگر، زندي و سبوكي هم كلاسيم،بهروز و كسرا اينجا هستند،اما جاي بيزكته خاليست(ماني عزيزم)! كلاسمون باب شيرين كاري هاي ماني هس ولي افسوس كه با ما نيست.
از عزيزم عبدالكريم خبري داريد؟ (كريم جان سلام!)
آدمه بود،اسمش چي بود؟ آره ،حامد! سلام حامد ! قبلنا بهتر بودي ، يادي مي كردي با ميسي! باز هم به مرام شيپورچي !كه گاهي مي زند اس ام اس پوچي!
از دكتر صارم خبري داريد؟
نمي دونم آقا رضا كاربر ،هنوزم تو سطح شهره ،يا كنجه كتاب خونه؟!!!
دلم واسه پيكان قديميه تنگ شده! كجايي كه يادت بخير. راستي حميدي هم داشتيم !كسي خبري دارد؟
خيلي دوست دارم ريحانه خانم كوچولو رو ببينم ! آقا مجتبي دستخوش، بابا اي ول،بازم به تو!
آره يه بار خانم حشمت پورو شيراز ديدم كه به اونم سلام ميرسونم و اميد وارم اونو ما بقي خانوما هم در سلامت كامل باشند.
وقتي اين جملات رو نوشتم خاطراتم با شما ،خوبان ، دوباره زنده شد.
سالم باشيدو سلامت،پيروز باشيدو كامياب.
يا حق
+
نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 8:54 بعد از ظهر  توسط هادی رضایی
|
سلام به همه دوستان خوبم
حلول ماه مبارک رمضان رو به همتون تبریک میگم.
از اظهار لطف و پیام های تبریک همه دوستان مهربانم ممنونم.
راستی خبر قبولی چندنفر از عزیزان اقتصاد۸۲ رو برای کارشناسی ارشد شنیدم خیلی خوشحال شدم. بهشون تبریک میگم.
ریحانه کوچولو سلام می رساند.
م.نصیری
+
نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 1:3 بعد از ظهر  توسط مجتبی نصیری
|
ماه رمضان مبارک.
+
نوشته شده در جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 10:10 قبل از ظهر  توسط ل.نبوی
|
سلام. چطورين؟
تبريك مي گم به آقاي نصيري و خانمشون. و به آقاي بسطامي. خيلي از شنيدن اين خبراي خوب خوشحال شدم.
حالا كه نتايج دانشگاه ها رو دادن هر كي بگه كجا قبول شده و چي كار مي كنه.
خوب باشين و خوشحال
+
نوشته شده در چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 8:8 قبل از ظهر  توسط ل.نبوی
|
سلام چرا هیشکی تو این وبلاگ چیزی نمینویسه
اقای بسطامی تو که واسه مردم پیام تبریک می فرستی کی واسه خودت بنویسه ؟
دامادیت مبارک
حالا رفتی تو ماه رمضون عقد میگیری بعد میگن یزدی ها ..............
مجتبی جون تبریک می گم
+
نوشته شده در دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 8:42 بعد از ظهر  توسط مسعود باغستانی
|
سلام بچه ها !!!
یه خبر جالب اما با یک ماه و سه روز تاخیر!!!
اول مرداد آقا مجتبی پدر شدند!!!
به ایشون و همسرشون قدم نو رسیده رو تبریک می گم و امیدوارم همیشه شاد باشند!!!
اینم عکس پدر و دختر!!!
آقا مجتبی و ریحانه خانم گل!!!
+
نوشته شده در دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 7:42 بعد از ظهر  توسط علي بسطامي- مدير وبلاگ
|
بدون شرح
+
نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 1:46 بعد از ظهر  توسط ا.آشناگر
|
سلام به همه دوستان
امیدوارم هرجا هستین خوش و شاد باشین
آقای بسطامی مدیر محترم وبلاگ چشم مارا روشن کردین بعد از مدتها نگاهی به وبلاگ انداختین !!!
آیا خبر آقای باغستانی رو تایید میکنید ؟
یاد باقالی خوردنمون به خیر ولی خوب سر کار بودیم واسه باقالی قلعه !! که آخرش ناچار شدیم توی
چمن بشینیم و چشم انتظار آقای صیادنیا که با قابلمه باقالی بیاد !!!
و چقدر زیر حساب کرایه تاکسی در میرفتیم !!!
یاد باد آن روزگاران یاد باد.
+
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 10:29 بعد از ظهر  توسط م.حشمت پور
|